شتری خوردن هندوانه
ه روز سه تا آباداني داشتن بره هم خالي ميبستن بعد اوليه ميگه من حضرت عيسي هستم و ميتونم مرده رو زنده كنم!دوميه ميگه من حضرت موسي هستم و ميتونم عصامو تبديل به يه مار كنم!هي صبر مي كنن ميبينن سوميه هيچي نميگه هيچ خالي نميبنده!بعد ازش مي پرسن تو چرا حرف نميزني؟ميگه : تا حالا ديدي خدا حرف بزنه !
یه روز یه زنه سه نفر و میاره تو خونه . بهشون میگه اگه کسی اومد برید تو گونی . بعد شوهر زنه میرسه . اون سه تا میرن تو گونی . مرده میاد یه لکد میزنه به گونی اول. صدای گردو در میاره . به دومی میزنه صدای نون خشک میده. به سومی میزنه . صدایی نمیاد . دوباره میزنه بازم صدا نمیده. چند بار دیگه میزنه . یاره شاکی میشه میاد بیرون میگه : کره خر ، آرده ، آرد صدا نداره.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۴ ق.ظ توسط akbar teimori
|
به نام آن که به من آموخت عشق را تا دوست روز بهم گفت :