زبل خان و مظفر جان
مظفر جان: هي بدبخت شدم، بيچاره شدم (٤ تا خنج و ناخن هم روي صورتش مي كشه)
چه كار كنم؟ استاد جونم گم شده، نيست، مگه مي شه استاد من روزي كه قراره به من تعليم بده و صفحه جوان رو مزين كنه نباشه. من چه كار كنم؟ تنها شدم. واي حتما استاد نازنين منو دزديدن، هي گفتم استاد، زبل خان اين قدر هوش و استعدادت رو نشون نده، من مي دونستم آخرش مي آن مغزشو فراري مي دن، من مي دونستم استادمو مي ندازن توي كيسه و با خودشون مي برن. اي ي ي يه دستمال بدين به من...
و اما منوچ بلا وارد مي شود. دو دود دود ... (اين هارو شيپوري بخونيد!!!)
منوچ بلا: هي موزي سام بليك! چاكرتيم... بين رفيق (همون ببين رفيق)
اين آق آموزگارت رف ددر (همون رفته گردش) يه تيليف زد به حاجيت گفت به U بگم اشك مشك و گريه و داد و قال راه ننداز خفن قاطي مي كنم.
مظفر جان: اي بتركي كه با اين طرز حرف زدنت منو هم پيش استادم بي آبرو كردي برو بيرون تا استادم نيومده زبل تو رو اين جا ببينه خفه ات مي كنه.
منوچ بلا: برو دادا، انگاري يه جا ديگه مي سيري ها! دارم خدمتت مي فرمام يارو آق معلمت رفته بچره! اكسكيوزمي ! (انگليسيشو ننوشتم ياد نگيري) رفته بچرخه گفت تا شبم نمي آد و مي توني بري سي تي صفا!
مظفر جان: ببين منوچ اين خونه استاد منه، از طرز اراجيف گفتن تو هم اصلا خوشش نمي آد مي گه از كلماتت بوي سانسور مي آد. پس بهتره ديگه توي اين منزل علم و ادب! اين جوري نحرفي!
منوچ بلا: ok موزي قاطي! ولي بي شوخي اين آموزگارت گفت تا شب نمي آيد!گفت: اين هفته به موزي بگو صفحه جوان رو بدون من بچرخونه تا هفته بعد خودم تشريف بياورم
مظفر جان: حالا چرا اين سبكي حرف مي زني؟
منوچ بلا: موزي تيغي، ضد حال پس من چه جوري فك بزنم، فاز منفي نده همين امشب زبل سه پيچ نمي آده الله بيا پاش پاش كنيم، خوش بگذرونيم.
مظفر جان: بايد فكر كنم...
منوچ بلا: اراجيف خوان هاي گرام ادامه اين قصه رو بعدا ملاحظه كنيد... يعني هفته بعدددد بخونيد!!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۷:۱۷ ب.ظ توسط akbar teimori
|
به نام آن که به من آموخت عشق را تا دوست روز بهم گفت :