مرد شبگرد
باز روزي ديگر و دردي دگر
قصه هاي مرد شبگردي دگر
باز من با غصه اي بي انتها
مانده در تشويش و حيراني رها
وه چه تنها مانده ام با خودم
ره چه بسيار است از دل تا خودم
هيچ كس هرگز نمي فهمد مرا
جمله از بيگانگان تا آشنا
اين منم تنهاترين مجروح دل
مانده در طوفان كجا شد نوح دل
دشت بي خوابي
كاش روح سجده هايم زنده بود
دست هايم از قنوت آكنده بود
چشم هايم كاش حال گريه داشت
دشت بي خوابي نهال گريه داشت
كاش دل زنداني آهن نبود
سينه ام محدود پيراهن نبود
كاش من بوي خدا مي داشتم
يك وجب در عرش جا مي داشتم
غنچه سبز تشهد كو كجاست؟
آسمان گرد حقيقت گو كجاست؟
كوله بار دعا
جاده بي انتهاست خواهم رفت
مقصدم ناكجاست خواهم رفت
مثل فرهاد در بيابان ها
قصه ها مال ماست خواهم رفت
كوره راهي به سوي نابودن
كوله بارم دعاست خواهم رفت
طعنه خار و ريشخند سوار
مي شناسم رواست خواهم رفت
آتش دعا
دلم به حيرت تقدير مانده وامانده
عقاب حوصله را بين ز غصه جامانده
شبيه گمشدگانم ميان عرصه خود
خداكند كه بفهمم دلم كجا مانده
به پاي دلبركان مست شيطنت باشد
دلم ز تربيت تو مگر رها مانده؟
عجيب سعي مكرر كرده ام بروم
به آن حرم كه زخاك رهت صفا مانده
شبم به خلسه يك سجده مي رود گاهي
دلم خوش است كه در خواب من خدا مانده
در امتداد نگاهي بيا تماشا كن
ميان گريه من، آتش دعا مانده
احمد پروين