؛مورچه هاي ناقلا
روي طاقچه گذاشتم. بعدازظهر كه از مدرسه برگشتم، دوباره به انباري رفتم و ديدم مورچه ها در صفي مرتب و مستقيم از شيشه مربا بالا مي روند.شيشه را برداشتم، تكان دادم واين بار ريسماني دور آن پيچيدم و آن را از يك ميخ كه به سقف كوبيده شده بود، آويزان كردم. وقتي داشتم با دلخوري از انباري خارج مي شدم، ديدم كه هنوز يك مورچه روي شيشه باقي مانده و به اين طرف و آن طرف مي دود. كمي صبركردم تا ببينم چه كار مي كند؟ انگار مورچه فهميده بود كه به سمت پايين راهي نيست و مدام روي در شيشه مربا به اين طرف و آن طرف مي رفت.
گويا نقشه من هم گرفته بود و مورچه ها ديگر نمي توانستند به شيشه مربا دسترسي پيدا كنند ولي آن مورچه ناقلا، يك دفعه از ريسماني كه به دور شيشه پيچيده بودم، بالا رفت و به سقف رسيد، آن وقت از روي سقف به طرف ديوار و از روي ديوار هم به كف انبار و نزديك دوستانش رفت.
وقتي به جمع آن ها وارد شد، گمش كردم. آن ها سرهاي شان را به هم نزديك مي كردند، شاخك هاي شان را به هم مي ماليدند و از كنار هم رد مي شدند. با خودم فكر كردم، نكند مورچه ناقلا مي خواهد نشاني تازه ظرف مربا را به دوستانش بدهد!
آن ها مدتي لابه لاي هم راه رفتند و بالاخره در صفي نامنظم، درست در همان مسيري كه مورچه ناقلا آمده بود، به سمت شيشه مربا به راه افتادند.
خيلي تعجب كردم و از اين كه نتوانسته بودم حريف اين مورچه هاي ريز بشوم، خنده ام گرفته بود.
شيشه مربا را سرجايش گذاشتم و از خير خوردن آن مربا گذشتم. اين جايزه شيرين و خوشمزه، مزد تلاش مورچه ها بود و اين شعر قشنگ هم هديه من به شما بچه هاي باهوش است كه هيچ وقت تنبلي نمي كنيد:
مورچه با اين كه ريزه
پرتلاش و پركاره
دائم به جنب و جوشه
مشغول حمل باره
روي دوش او دونه
خرده نان يا قنده
با اين همه مرارت
روي لبش لبخنده
در نگاه يك مورچه
دنيا محل كاره
آي بچه جون آروم تر
كه مورچه بي قراره
گويا نقشه من هم گرفته بود و مورچه ها ديگر نمي توانستند به شيشه مربا دسترسي پيدا كنند ولي آن مورچه ناقلا، يك دفعه از ريسماني كه به دور شيشه پيچيده بودم، بالا رفت و به سقف رسيد، آن وقت از روي سقف به طرف ديوار و از روي ديوار هم به كف انبار و نزديك دوستانش رفت.
وقتي به جمع آن ها وارد شد، گمش كردم. آن ها سرهاي شان را به هم نزديك مي كردند، شاخك هاي شان را به هم مي ماليدند و از كنار هم رد مي شدند. با خودم فكر كردم، نكند مورچه ناقلا مي خواهد نشاني تازه ظرف مربا را به دوستانش بدهد!
آن ها مدتي لابه لاي هم راه رفتند و بالاخره در صفي نامنظم، درست در همان مسيري كه مورچه ناقلا آمده بود، به سمت شيشه مربا به راه افتادند.
خيلي تعجب كردم و از اين كه نتوانسته بودم حريف اين مورچه هاي ريز بشوم، خنده ام گرفته بود.
شيشه مربا را سرجايش گذاشتم و از خير خوردن آن مربا گذشتم. اين جايزه شيرين و خوشمزه، مزد تلاش مورچه ها بود و اين شعر قشنگ هم هديه من به شما بچه هاي باهوش است كه هيچ وقت تنبلي نمي كنيد:
مورچه با اين كه ريزه
پرتلاش و پركاره
دائم به جنب و جوشه
مشغول حمل باره
روي دوش او دونه
خرده نان يا قنده
با اين همه مرارت
روي لبش لبخنده
در نگاه يك مورچه
دنيا محل كاره
آي بچه جون آروم تر
كه مورچه بي قراره
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۶:۱۰ ب.ظ توسط akbar teimori
|
به نام آن که به من آموخت عشق را تا دوست روز بهم گفت :